| ترشحات ذهنی |
![]() |
|
|
یادم هست، یادت نیست... روز پاييزي ميلاد تو در يادم هست روز خاکستري سرد سفر يادت نيست ناله ناخوش از شاخه جدا ماندن من در شب آخر پرواز خطر يادت نيست تلخي فاصله ها نيز به يادت ماندست نيزه بر باد نشسته است و سپر يادت نيست خواب روزانه اگر در خور تغيير نبود پس چرا گشت شبانه در به در يادت نيست من به خط و خبري از تو قناعت کردم قاصدک کاش نگويي که خبر يادت نيست عطش خشک تو بر ريگ بيابان ماسيد کوزه اي دادمت اي تشنه، مگر يادت نيست؟ تو که خودسوزي هر شب پره را مي فهمي باورم نيست که مرگ بال و پر يادت نيست! تو به دل ريختگان چشم مداري بيدل آنچنان غرق غروبي که سفر يادت نيست ![]() آسمان كاردستي ناتمام كودكي است كه ماه را هلالي كژ بريده و چسبانده به گوشهيي و دريا آوازخوان پيري كه مرغان غربتي خالكوبياش كردهاند اگر تنها نيم روزي به پايان جهان باقيست دستانم را بگير تا از برهوت حرف بگذريم و پابرهنه درهم رها شويم... عروسکم...تو...عشق... ![]() انقد دلم پره که مي ترسم
الآنا بترکه...اونوقت ميدوني چي ميشه؟همه ي اون عشقولانه هاي ريزه ميزه که به هم
چسبيدن و شدن يه عشق خيلي خيلي بزرگ که نمي دونم چه جوري تو دلم جا شده همش ميريزه
بيرون!
قلبم....واييييييييي! اونم مي پره برون! اون وقت تورو مي بينم! اون وقت دلتنگيم يه کوچولو کمتر مي شه... !خيلي خنده دار شدي صورتتو چسبوندي به قلبم دو تا دستاتم همينجور! بد چشماتم قلمبه شده! برق ميزنه مثه هميشه يه جوري نگام ميکنه که ميخوام ديوونه شم! بهت ميخندم .آخه خيلي بامزه شدي! ولي نه ... از دستت ناراحتم بهت اخم ميکنم و رومو مي کنم اون ور...ميگم قهر...قهر...قهر... تو هي وول مي خوري!ميخواي يه جوري بياي بيرون...نگات ميکنم...با اينکه ناراحتم ولي انقدر دلم برات تنگ شده که نمي تونم تحمل کنم... يه سوزن بر ميدارمو ميزنم تو قلبم.مثه يه بادکنک که ميترکه،ميپره هوا...ميخوره اين ور اون ور...بادش خالي ميشه.تو با يه عالمه قلب کوچولواِ قرمز تپل همينجوري تو هوايي! مي گيرمت...محکم بغلت مي کنم.مثه وقتايي که بچه بودم و دلم واسه عروسکم تنگ ميشد و سفت سفت بغلش مي کردم و دور خودم مي چرخيدم...مثه الآن که هنوز اون عروسکمو دارم و وقتي مي رم سراغش همونجوري محکم بغلش مي کنمو يه عالمه بوسش مي کنم... تورو گرفتم تو بغلمو مي چرخم دور اتاقم...همه جا پر شده از اون قلباي تپليه قرمز... مي چرخم...مي چرخم...مي چرخم... مي خندم...مي خندم...مي خندم... انقدر مي خندم که گريه ام مي گيره... انقدر به خودمو عشقمو دلتنگيمو تنهاييمو تو مي خندم،که گريه ام مي گيره... انقدر به تو که يه مدل ديگه شدي،انقد به تو که ديگه اون عروسک مهربونم نيستي که همه جا پيشم بودي و هيچوقت تنهام نمي ذاشتي و حالا شدي مثه آدم آهني مي خندم که گريه ام مي گيره... انقدر به پاکيه عشقمون مي خندم که گريه ام مي گيره... انقدر به اونايي که مي خواستنو هنوزم مي خوان منو بي تو،تورو بي من ببينن مي خندم که گريه ام مي گيره... انقدر به اين دنياي عجيب غريب که يههههو همه چي توش عوض ميشه مي خندم که گريه ام مي گيره... انقدر به دنياي کوچولواِ خودم و خودت که اونقدر قشنگش کرده بوديم که دلمون نمي اومد حتي يه لحظه ازش جدا شيم و حالا شده يه جاي تاريک متروکه ميخندم که گريه ام ميگيره... انقدر به يک سال اول عشقمون ميخندم که گريه ام ميگيره... انقدر به غرورت مي خندم که...حرصم مي گيره!که گريه ام مي گيره... انقدر به خودمو خودت مي خندم که گريه ام مي گيره... گُرگيجه گرفتم انقدر چرخيدم و خنديدم و گريه کردم... مي شينم يه گوشه... تورو مي ذارمت تو قلبم... همون جا که بودي... همون جا که بايد باشي...همون جا که جاي اصليته... قلبمو محکم مي دوزم... که يه وقت تو تاريکي...وقتي شبه...وقتي من خوابيدمو دارم خواب تورو مي بينم يواشکي بازش نکني و فرار کني... مي رم سراغ همون عروسک بچگيم... مي گيرمش تو بغلم... خوابش مياد... مثه قديما براش قصه مي خونم... ولي نه قصه ي بز بز قندي و کدو قل قل زن... قصه ي خودمو خودتو... ... تنها کسي که توي دنيام عوض نشده...همين عروسکمه... کاش تو...کاش عشق... مثه عروسکم هيچ وقت عوض نمي شدين... |
||
|
|